پیدا





گربه

درخواست حذف اطلاعات

حدود دو ماه قبول بود که عروسم گفت بچه گربه ای را داخل پاسیو برده و قصد دارد از او نگهداری کند.گربه بزرگتری در حیاط مجتمع بود که مرتب این بچه گربه را کتک میزد. اپارتمان ما از یکطرف به بالکن س وشیده و حیاط راه دارد و در قسمتی هم به نور گیر کل ساختمان که اندازه یک اطاق است و مقداری از وسایل اضافی را انجا گذاشته ایم.چون ساختمان ارتفاع نسبتا زیادی دارد و نور کافی به طبقه اول نمیرسد و برای نگهداری گل مناسب نیست. بچه گربه را عروسم توی بالکن پیدا کرده بود.معلوم بود که دست اموز است.بهر حال یکی دو روز در پاسیو از او نگهداری کرد .بعد یکی از خانم های همسایه گفته بود که هر روز چند ساعتی او را ببرد داخل بالکن تا به فضای بیرون عادت کند. همان روزها سعی کردیم برایش صاحب جدیدی پیدا کنیم که موفق نشدیم. منوجود گربه و سگ را نمیتوانم در خانه تحمل کنم.هم از الوده بودن انها میترسم 'هم حساسیت دارم و از تشدید بیماری اسم میترسم.خانمی که هفته ای یکی دو روز برای کمک در کارهای خانه به منزل ما میاید هم از گربه میترسد.گربه به محض این که درب بالکن باز شود به سرعت وارد خانه میشود و به پای هر فردی که نزدیک در بالکن باشد میپیچد.این است که این خانم جرات نمیکند مثلا توی بالکن لباس پهن کند.توری پنجره هال را هم پریده و کرده و پنجره را هم نمیتوانیم باز بگذاریم.چند گلدان هم تا بحال از لب بالکن انداخته و ش ت و بعضی از گلدانها را هم اب کرده..من هم از رفتن به بالکن محروم شده ام. از انطرف عروسم علیرغم علاقه ای که به این بچه گربه پیدا کرده مجبور است فقط در بالکن از او نگهداری کند و جای خواب را در همان بالکن برایش اماده کرده. به این ترتیب فعلا همزیستی مسالمت امیزی بین گربه و من و عروسم شکل گرفته.گرچه هنوز هر روز در معرض ازار و چنگ و دندان گربه بزرگتر هست.



تفاوت طبقاتی

درخواست حذف اطلاعات

امروز عروسم رفته بود ید.قیمت ها را که نگاه برق از کله ام پرید.کیسه برنج ده کیلویی محلی که ا ین بار یده بودیم صد و ده هزار تومان'امروز یده صدو چهل هزار تومان.یک نسخه هم که دو تا قطره چشم بوده و یک داروی ضد حساسیت و یک داروی معده و یک قرص سیتایی کلسیم شده صد و سی هزار تومن. فاکتورهای ید را چند بار نگاه میکنم. یدهای دیگری هم بوده که در یک روز بیست در صد حقوق من هزینه شده.این ماه تا امروز بیشتر از سیصد هزار تومن پول دارو داده ام و بعضی از داروها را هم پیدا نکرده ام.مرتب مشغول حذف بعضی از اقلام دارویی یا غذایی هستم تا بشود با این حقوق ثابت از عهده هزینه ها برامد.تازه فکر میکنم امثال من از طبقه متوسط هستیم که حد اقل هایی را داریم. خواهرم زنگ زده که احوالپرسی کند.میگوید رفته بودند دیدن جاریش که تازگیها از خارج برگشته.البته انها برای گرفتن اقامت نیمی از سال را خارج از کشور هستند.مرد بازاری هست و زن معلم بازنشته.انقدر دارند که در این اوضاع اقتصادی سالی شش ماه را خارج از کشور باشند. در یکی از شبکه های اجتماعی میخوانم که در بوتیک های بالای شهر تهران مانتویی با قیمت پنج میلیون ویا شلوار جین با قیمت سه میلیون' مشتری دارد و یده میشود. یعنی پول یک شلوار بیش از هزینه یکماه خانواده من.فکر میکنم که من و همسرم برای دوران خودمان مدرک تحصیلی نسبتا بالایی داشتیم'هر دو سی سال کار کرده ایم که بیست و چند سال هم در مناطق محروم بوده.چرا نباید بتوانیم حتی برای یک مسافرت داخلی اقدام کنیم و افرادی با دلال بازی امکان این را داشته باشند که شش ماه از سال را خارج ازز کشور باشند.شاید بقول خودشان ما بیعرضه بودم. به همین ترتیب هم امکان دسترسی به پزشک و بیمارستان مناسب' درمان به موقع' در اختیار داشتن امکانات تفریحی و فرهنگی مثل کنسرت و تئاتر و بعضی تفریحگاهها برای عده ای خاص میسر است.همینطور که اموزش سطح بالا هم برای مدارسی با شهریه های بیست میلیونی یا در مقاطع بالاتر برای انهایی که میتوانند هزینه کلان را بپر دازند ممکن است. پ.ن. صدای چک چک باران میاید.چه صدای ارام بخشی.



خشونت بر علیه ن

درخواست حذف اطلاعات

دوروز قبل روز جهانی منع خشونت علیه ن بود.افراد و گروههای مختلف توضیحات مفصلی در این باره داده بودند. خشونت به هر نوع عملی اطلاق میشود که موجب ازار طرف مقابل بشود.این عمل میتواند فیزیکی'کلامی یا احساسی باشد.فیزیکی که همن ازار فیزیکی جسمی و یا هست' کلامی مثل توهین و تحقیر و تهدید و تمس و...و احساسی و عاطفی هم مثل بیاعتناعی و نادیده گرفتن.البته این بحث و مصادیقش انقدر مفصل است که در موردش کتابها نوشته شده. در همین یکی دو روزه مطلبی هم خواندم در ارتباط با خشونت برعلیه سالمندان که ظاهرا امار ان در ایران رو به افزایش است .بنظر من در این مورد هم ن بیشتر در معرض اسیب هستند. ن سالمند بیشتر تنها میمانند.مردان در هر سن و سالی از نظر عرف جامعه میتوانند ازدواج مجدد داشته باشند. معمولا اگر مردان دچار بیماری و از کار افتادگی شوند' ن از انان مراقبت و نگهداری میکنند اما انچه شاهد بوده ام کمتر مردی حاضر است از زن ناتوانش نگهداری کند. ن سالمند از طرف فرزندانشان'بخصوص فرزند پسر تحت فشار هستند در صورتیکه مردان هنوز سلطه خود را حفظ کرده اند. اغلب با سالمندان بگونه ای رفتار میشود که گویی موجودی اضافی هستند و کمتر ی به نیازهای روحی انها توجه میکند. در جامعه ما نه زندگی سنتی چندان طرفداری دارد'نه امکانات مدرن مثل خانه سالمندان مجهز و تی یا کم هزینه رواج دارد.در نتیجه نه امکان مراقبت فرزندان از سالمند هست'نه امکان استفاده درست از خانه سالمندان. این هم نوعی خشونت است که کمتر در باره ان بحث میشود. به امید روزی که انسان سالاری برجوامع حاکم باشد و ک ن و ن و مردان و سالمندان بتوانند زندگی مطابق شان یک انسان را داشته باشند.



همه دختران ملکتاج خانم-۳

درخواست حذف اطلاعات

آقا رضا نتوانسته بود خانه مستقلی تهیه کند و با پدر و مادر و سه خواهرش با همسر و فرزندان در یک خانه زندگی می د.ننه صغری دایه زرین تاج هم با آنها زندگی میکرد و زحمت پخت و پز و نظافت به عهده زرین تاج و ننه صغری بود.آقا رضا بشدت در بعضی موارد صرفه جویی میکرد. چند سال بعد فرزانه دومین دختر زرین تاج و با فاصله هشت سال سومین دخترش فرنگیس هم به دنیا آمدند.در این فاصله خواهر شوهرهای زرین تاج ازدواج د و والدین آقا رضا یکی دو قطعه زمینی هم که داشتند بابت هزینه عروسی دخترها فروختند. آقا رضا سر رشته ای از کار کشاورزی نداشت .اغلب برای کشت محصول دیر می جنبید و برای فروش هم مشتری مناسبی جذب نمی کرد.بواسطه تک پسر بودن بیش از حد مغرور و یک دنده بود. تنها نکته ای که بر سر آن با زرین تاج اتفاق نظر داشتند مساله تحصیل بچه ها بود.هر دو محرومیت از مدرسه رفتن را عامل همه بدبختی هایشان. میدانستند.یادشان رفته بود که زور گویی خواهران زرین و پدر رضا موجب این محرومیت شده. حالا هر دو همه توجه و عشق و علاقه خودشان را به پسرها داده بودند و هر چه فشار و سختگیری بود سهم دخترها میشد بالا ه سه فرزند اول وارد شدند.زرین تاج میشست و میپخت و خیاطی میکرد و در گرمای تابستان عرق میریخت و در زمستان از سرما می لرزید تا برق و نفت مصرف نشود و پسرها بتوانند خوب بخورند و بگردند.فرخنده وارد رشته پرستاری شده بود و پسرها هر کدام یک رشته از دانشکده علوم.اما رضا و زرین هر روز توقع بیشتری از دخترها داشتند روزی که زرین در بستر مرگ بود محضر داری را فرا خواند و اموالش را به پسرها منتقل کرد,مقدار وسیله خانه هم که باقی مانده بود دختر بزرگتر صاحب شد تاریخ یکبار دیگر تکرار شده بود.



حضور

درخواست حذف اطلاعات

پاراگرافی از کت در یکی از شبکه ها ی اجتماعی منتشر شده بود: مر د مسنی که بر اثر بیماری حرکاتش کند شده و به ندرت حرف میزدبه نوه اش میگوید میخواهم حضور داشته باشم.با همین وضعیت باشم و شما را حس کنم. دارم به همه ادم های مسنی فکر میکنم که فقط حضور دارند. نه ذهنشان یاری میدهد 'نه جسمشان.اما اغلب انها به همین مقدار بودن هم راضی هستند. به خودم فکر میکنم.فعلا که از نظر جسمی توانایی مفید واقع شدن برای دیگران را ندارم.توانایی زندگی به دلخواه را هم ندارم.اگر از نظر ذهنی هم دچار مشکل بشوم هیچ علاقه ای به فقط ناظر بودن ندارم. فکر میکنم حس مفید بودن به ادم ها توان و نیرو می دهد و زندگی این چنینی این حس را از ادم میگیرد. دلم مرگی ارام و بی درد برای خودم'و بی درد سر برای دیگران میخواهد. منظورم همین الان یا از سر نومیدی و بی حوصلگی نیست.خواستم بگویم پایان زندگی همه ما مرگ است و چه بهتر که ارام و بی درد سر باشد.



تجملات

درخواست حذف اطلاعات

یکی از اقوام تعریف میکرد که:خانمی هفته ای چند روز بعنوان کارگر خانگی در منزلشان کار میکند.خانواده این خانم هم وضعیتی مشابه خودش دارند و اغلب از فقر و نداری مینالند.چندی قبل تولد دختر چهار ساله خواهر این خانم بوده.دخترک را دو بار به ارایشگاه برده اند تا مدل موی دلخواهش را داشته باشد.بعد نوبت لباس تور و کیک مدل س و تزیینات مختلف دیگر و حیرانی این خانم برای ید هدیه مناسب که اصرار داشته طلا باشد. در فضای مجازی ع هایی میبینم از تزیین دستشویی عروس با گل و شمع و تزئین مرغ داخل یخچال با لباس عروس و داماد و اصرار برای ید مثلا سینمای خانگی برای یک اپارتمان چهل متری. عقیده بعضی ها این است که با انجام این امور ارزش خودشان را بالا میبرند و بقیه متوجه جایگاه والای انها میشوند. عده ای هم اعتقاد دارند این کارها حفظ ابرو در مقابل اقوام و اشناها هست. عده ای هم بقول معروف از سر چشم و هم چشمی دست به چنین اعمالی میزنند. اغلب از خودم سوال میکنم ایا خانواده ای که مدعی هست چند ماه است گوشت نخورده اند لازم است که برای بچه چنین برنامه جشن تولدی داشته باشند؟آیا یک آپارتمان اجاره ای چهل متری نیاز به سینمای خانگی دارد؟ آیا اول زندگی لازم است با قرض و بدبختی حتما لحاف ترمه دست دوز داشته باشیم چون رسم است یا ماشین ظرفشویی و دهها مدل وسیله برقی که شاید سالی یک بار هم استفاده نشود؟ نظر شما چیست؟ایا با چنین برنامه هایی موافق هستید؟



هدیه

درخواست حذف اطلاعات

در مراوادات امروزه ' هدیه دادن و انتخاب هدیه یکی از کارهای پیچیده و سخت است.درزمان گذشته هدیه ها محدود بودند.اغلب برای عقد و عروسی یا ید خانه نو و بچه دار شدن بود .برای هر یک از این موارد هم تقریبا نوع هدیه مشخص بود.اگر از بستگان نزدیک بودند و وضع مالی هدیه دهنده نسبتا خوب بود برای بچه دار شدن اویز یا گوشواره کوچک طلا و برای عروسی و عقد انگشتر بود .در غیر اینصورت برای عروسی ظرف یا پتو و برای دنیا امدن بچه هم لباس یا پتوی بچه. هدیه ید برای خانه نو هم معمولا ظرف یا پتو بود.در بعضی مناطق هم برای عروسی ها پول نقد هدیه میدادند تا صرف مخارج عروسی شود. این روزها اما به مناسبتهای بیشتری هدیه رد و بدل میشود.روز پدر'روز مادر'روز تولد'سالگرد ازدواج و روزهای خاص هر شغل مثل روز پزشک و معلم و یا روز عشق و... برای هدیه دادن معمولا باید شناختی از طرف مقابل و سلیقه اش داشته باشیم.تهیه لباس سخت است مگر اطلاع از سایز و سلیقه طرف مقابل .انتخاب هدیه ای مثل عطر و ادکلن سختی های خودش را دارد چون طرف مقابل ممکن است از رایحه خاصی خوششش نیاید'مگر اینکه انقدر به شما نزدیک باشد که بدانید از چه عطر و ادکلنی استفاده میکند. برای ید خانه شاید بشود قضییه را با یک گلدان گل ختم بخیر کرد. کارت هدیه بانکها هم در بعضی موارد کار را راحت کرده اند. شما در موارد مشابه چه هدیه هایی می ید و به چه نکاتی توجه میکنید؟



پاداش

درخواست حذف اطلاعات

در یکی از شبکه های اجتماعی یکی از مشاورین ' مطلبی خواندم با این مضمون: اگر به فردی خوبی کردید و ان فرد پاسخ خوبی شما را نداد 'ناراحت نشوید و اطمینان داشته باشید که از جایی دیگر و به طریقی دیگر پاسخ خوبی خود را دریافت میکنید. در زندگی شخصی خودم تا انجا که در توان داشتم سعی گرهی از کار دیگران باز کنم' اما دیگران معمولا گرهی هم به گره های زندگیم افزوده اند. تنها شاید پاداشم داشتن فرزندانی خوب و عروسی نازنین باشد. شما چه تجربه ای در مورد این ایده دارید .بقول معروف عقیده دارید که: تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز یا زندگی خلاف این را به شما ثابت کرده.



حس این روزها

درخواست حذف اطلاعات

این روزها حس نوشتن ندارم.به هر موضوعی برای نوشتن فکر میکنم'ذهنم میرود دنبال مسائل روز.گرانی'بیکاری جوانها' حقوقی که ده در صد اضافه شده و اجناسی که سی چهل در صد و گاهی صد در صد گران شده اند.فکر اینده بچه ها و اینکه بالا ه چه میشود.هر روز خبر یک و سوء استفاده وو احتکار. خسته ام.خیلی خسته ام.دلم کمی ارامش میخواهد.



یک خواستگار خوب

درخواست حذف اطلاعات

چند وقت قبل برای دختر یکی از اقوام خواستگاری پیدا شده بود.اقای خواستگار مدتی کارفرمای این خانم بوده و تا اندازه ای دختر خانم از ایشان شناخت داشت.خواستگار ظاهر معقولی داشت.تحصیلکرده'درامد مالی نسبتا بالا و شغل خوب و قیافه متوسط رو به خوب.دختر خانم خواستگاری را رد کرده بود.میگفت داماد پرخاشگر است.در یک زمان با دوسه دختر دوست بوده که میگوید اینها مربوط به گذشته بوده و بعد از ازدواج اصلاح میشود.اطرافیان دختر و مادرش اصرار داشتند که دختر در جوابش تجدید نظر کند.بنظرم که دختر بهتر از والدینش درک کرده بود. مادر دختر نظر مرا پرسید .گفتم: بعضی از خصوصیت های اخلاقی نه تنها بعد از ازدواج بهتر نمیشوند که ممکن است بدتر هم بشوند. شخصی که پرخاشگر است'خسیس یا ول ج است'برونگرا یا درونگرا ست'رفیق باز است'بد دل و شکاک است'از ناف خانواده بریده نشده و....بعید است که بعد از ازدواج تغییر کند. من این دختر خانم را میشناسم.اهل گردش و تفریح است.هفته ای دو سه روز شام و نهارش را در رستورانها صرف میکند.مسافرت و مهمانی خانه دوستان مرتب به راه است.یک روز هم طاقت ندارد که در خانه مثلا وقت صرف مرتب اطاقش کند. از انطرف اقا دوسه شغل دارد و تمام هفته از اول صبح تا ا شب گرفتار است.اینها چطور میخواهند به تعادل برسند. توصییه ای که روانشناسی دارد و همینطور مذهب این است که شباهت ها بیشتر باشد.از نظر فرهنگ'از نظر باورها'سطح سواد'حتی قیافه یکی خیلی زیبا ویکی خیلی زشت نباشد. بهترین توصییهام به مادر این دختر این بود که مشاور دلسوزی پیدا کنند و چند جلسه همگی به مشاور مراجعه کنند و با راهنمایی او ببینند چه پرسش هایی اساسی هست که باید مطرح شود و در موردش صحبت شود گاهی مساله ای از نظر یکی از طرفین بدیهی هست و بصورت یک هنجار یا وظیفه در جامعه پذیرفته شده.بعنوان مثال انتظار میرود که مرد مخارج خانه را تامین کند و زن به امور خانه برسد و یا هر دو هزینه های زندگی را مشترکا تامین کنند و به امور خانه هم مشترکا برسند.حالا اگر فردی در پس ذهنش چنین تفکری هست که طرف مقابل هم باید هزینه ها را تامین کند هم به امور خانه برسد'این مطلب را صراحتا از روز اول باید عنوان کند.هستند خانمهایی که کار منزل را وظیفه خودشان نمیدانند و درامدشان را هم متعلق به خودشان میدانند'یا برع . شناخت خانواده دوطرف از یکدیگر هم به تصمیم گیری کمک میکند. شما چه تجربه و پیشنهادی دارید؟



دنیای جدید و اوقات فراغت

درخواست حذف اطلاعات

خانم جوانی از فامیل 'در یک باشگاه ورزشی در رشته ای که بیشتر حرکات ورزشی شبه انجام میدهند ثبت نام کرده.جلسه اول که رفته بود میگفت کلاس پر بوده از ها و دخترهای نوجوان. خانم دیگری کلاس سنتور و تنبک و دف ثبت نام کرده بود.انجا هم از بچه های زیر دبستان ظاهرا شاگرد داشته اند و همه کلاس ها هم شلوغ. در مورد کلاس های شنا و نقاشی و طراحی چهره هم وضع همینطور است.والدین بچه هایشان را از کلاسی به کلاس دیگر میکشانند.خانم ها از کلاسی به کلاس دیگر میروند.نمیدانم این کلاس رفتن ها چقدر موثر است.؟از اینهمه کودکی که از مهد کودک کلاس زبان رفته چند نفر مهارت کاملی در این زمینه ب کرده' چند نفر نقاش یا موسیقیدان شده اند.کلاس هایی مثل شنا فرق میکند.چون بهر حال ورزش مفیدی هست.در مورد بعضی کلاس ها شک دارم. در این میان کمتر میبینم که بچه ها برنامه کتابخوانی داشته باشند.بازیها هم تبدیل شده به بازی های کامپیوتری. به این فکر میکنم که بین نسل ما و این بچه ها یا خانم های جوان چقدر تفاوت ایجاد شده.دوران کودکی ما خبری از اینهمه کلاس های جورواجور نبود.یا در خانه باغ با بچه های فامیل بازی میکردیم'یا تابستانها تن به اب حوض و نهر روان در مزرعه میدادیم'یا مسیر طولانی را با خانواده پیاده طی میکردیم تا به منظره زیبایی برسیم و اطراق کنیم و بچه ها به دنبال پیدا پروانه و سنگهای رنگی و گوش ماهی و چیدن گلهای وحشی باشند و بالا رفتن از درخت انجیر و توت و.. وبزرگترها مشغول قدم زدن و گپ و گفت یا حتی دف زدن و واسونک خواندن. در خانه هم اگر بزرگتر باسوادی بود شاهنمه میخواند یا قصه های ارسلان و بازی یک قل دو غل.در کنار اینها کمک به کارهای خانه و اموزش خیاطی و اشپزی و بافتنی و گلدوزی هم بود.. بزرگتر که شدیم خودمان کتاب امانت میگرفتیم و تخته نرد و حل ج هم به سرگرمیها اضافه شده بود'اما هدف اصلی که خوب درس خواندن و یا اماده شدن برای زندگی مستقل بود'در میان این ده سرگرمیها و هدف ها گم نمیشد. این روزها حس میکنم رفتار بچه ها و جوانها هدف مشخصی را دنبال نمیکند.نمیدانم از اینهمه کلاس جورواجور چه نتیجه ه ای حاصل خواهد شد.ایا برنامه ریزی در کار است یا صرفا اوقات فراغتی به نحوی باید پر شود؟ا



صرفه جویی

درخواست حذف اطلاعات

این روزها همه جا صحبت از گران شدن و گاهی کمیاب شدن اجناس هست.در یکی از شبکه های اجتماعی ع ی دیدم که فردی سبد چرخ دار یک فروشگاه را پر از روغن کرده بود و ظاهرا به طرف صندوق میرفت.ع دیگری از یکی از فروشگاههی بود که نوشته بود"رب تکی 14000 تومان و رب به تعدا 16000 تومان. اینجا و انجا خبرهایی میشنویم که عده ای مشغول انبار مایحتاج عمومی در خانه هایشان هستند.عده ای هم در شبکه های اجتماعی پست هایی منتشر و دیگران را تشویق میکنند که :ن ند تا ارزان شود. در این میان کمتر مطلبی دیدم که مردم را راهنمایی کنند که چطور با صرفه تر زندگی کنند. ادم هایی هستند که در مورد هر یدی اول فکر میکنند که چقدر به ان جنس احتیاج دارند؟ایا مشابهش را در خانه دارند؟ایا بدون ید ان واقعا کارشان لنگ میماند؟ در مورد خوراکی ها و مایحتاج روزمره هم همیشه با لیست ید به فروشگاه میروند و دقیقا انچه را که مورد نیازشان هست یداری میکنند.سعی میکنند از خوراکی های هوسانه کمتر مصرف کنند یا در چنین اوضاعی انها را از لیست ید حذف کنند. شخصا امسال بخاطر گرانی بعضی میوه ها را اصلا ن یدیم.دور یدن اجیل را خط کشیدیم.در سالهای اخیر سالی یکبار برای یکی از پسرهایم که ایران زندگی نمیکند مقداری اجیل میفرستادم.شک دارم که امسال بتوانم اینکار را انجام دهم .مغز گردو هفته قبل هر کیلو صد و هفتاد هزار تومان بود و با پول پست میشود دویست و سی هزار تومان. البته من هم مثل خیلی از هموطن ها از این وضعیت راضی نیستم.اینکه قیمت ها ساعت به ساعت تغییر کند.اما برای مقابله کاری جز اینکه با حساب و کتاب بیشتری زندگی کنم از دستم بر نمیاید.ضمن اینکه زمانهایی هم که وضع عادی بوده از موقعیت مالی بالایی برخوردار نبوده ام که بتوانم هر طور دلم میخواهد ج کنم . شما با صرفه جویی موافقید؟چه راههایی برای صرفه جویی بنظرتان میرسد؟



یک پایان

درخواست حذف اطلاعات

دو سه روز قبل دختر ام به رحت خدا رفت.دو سه هفته ای در بیمارستان بستری بود و انواع آزمایش ها را برای تشخیص بیماری انجام دادند و ناگهان همه چیز تمام شد. روزهای کودکی وخاطرات مشترک زیادی با هم داشتیم.گر چه ۷ سالی از من بزرگتر بود.روزهای گرم تابستان که همه بچه ها در حوض باغچه خانه آنها یا خانه ما تا سر حد کبود شدن بازی میکردیم.میوه چیدن های یواشکی در باغ.مهمان بازیها.ناگهان انگار که روحم دچار خلا شده.فکر میکنم کی نوبت من میرسد. بد ترین خصلت مرگ این است که اکثر اطرافیان زود فراموشت میکنند و به زندگی روز مره خودشان مشغول میشوند.انگار هرگز نبوده ای.وتو دیگر شاهد هیچ چیز در زندگی اطرافیانت نیستی.نه شاهد شادی بچه هایت , نه روزمرگی های خواهر و برادرها، نه ازدواج و بچه. دار شدن بچه هایت و... شاید هم آرامشی در انتظارت باشد.خلاصی از درد و دغدغه های زندگی روزمره. اما بهر حال من فعلا غمگینم و کلافه .رفتنش ناگهانی بود.روحش شاد.



چاه پیر توت

درخواست حذف اطلاعات

از هشتی کوچک خانه که عبور میکردی 'فضای مربعی کوچکی که اطراف ان با سکو پوشانده شده بود 'خانه را به کوچه وصل میکرد.درب چوبی دو لنگه خانه به حیاط بزرگ و پر دار و درختی وصل میشد که با سنگریزه پوشانده شده بود.اینجا اقای کاظمی و هفت بچه قد و نیم قد و همسر و پدر و مادرش زندگی می د.سه پسر اقای کاظمی روزی نبود که شری به پا نکنند.بخصوص حمید که سیزده چهارده ساله بود و بقول معروف از دیوار راست بالا میرفت.دخترها ارام تر بودند.تابستانها مادر بزرگشان را دوره می د تا برایشان قصه سوسکه و حسنک و چهل تعریف کند یا از ماجراهایی که با جن های خانه داشته بگوید.همه مردم شهر از جن ها حرف میزدند.از اینکه شب ها در قدیمی شهر عروسی میگیرند'از اینکه درخت های توت قدیمی و نارنج های پیر محل قرار و مدار جن هاست.از اینکه جن ها در جلد گربه سیاه میروند و اگر ناغافل اب روی گربه سیاه بریزی جن ها تلافی میکنند. اقای کاظمی در محل اسم و رسمی داشت.معاون اداره قند و شکر بود و چند تکه زمین زراعی هم کمک میکر د که زندگیش را با ابرومندی طی کند.هر روز بعد از ظهر دوچرخه اش را سوار میشد و از خانه بیرون میزد.از دالان میگذشت و وارد کوچه ای میشد که با دهها انشعاب به نیمی از شهر راه داشت.کوچه بعد از چند متر به میدانچه ای میرسید و به سمت چپ متمایل میشد .بعد ازآن به قدیمی مشیر میرسید و باغ و چاه که اب را تامین میکرد.از چند طاق سر پوشیده که به ساباط معروف بود میگذشت تا به چاه پیر توت میرسید که کمتر ی جرات میکرد غروبها از انجا عبور کند چون میگفتند جن دارد.چاه از ان مدل چاههایی بود که با و دلو از ان اب میکشیدند و توت خیلی بزرگی درست کنار چاه قد برافراشته بود. اقای کاظمی رکاب میزد و در ذهنش به حساب و کتاب مزرعه و باغ کوچکی که داشت میرسید.بعد از چاه چند خانه پراکنده قرار داشت تا به میدان اصلی شهر برسی و از انجا دو باره از کوچه پس کوچه ها برسی به مزرعه زاهد اباد.اقای کاظمی غروب هم همین مسیر را رکاب میزد تا به خانه برگردد. ان روز غروب طبق معمول اقای کاظمی خسته و کوفته راه خانه را پیش گرفت.سوز سرما ازارش میداد.هوا تاریک شده بود.در مزرعه با همسایه ها بگو مگویی سر اب داشت.به چاه پیر توت رسیده بود که ناگهان موجودی سراپا سفید با قدی نزدیک سه متر از بالای توت به طرفش پرواز کرد.برای لحظه ای اقای کاظمی مرگ را به چشم دید.هزار خیال از ذهنش گذشت.خودش را دید که اسیر پادشاه جن ها شده و خانواده اش در بدر دنبالش میگردن.فکر بی پناهی همسر و فرزندانش و غم و غصه پدر و مادرش از ذهنش گذشت.همه اینها به چند ثانیه هم نرسید و اقای کاظمی در یک شوک ناگهانی , دست دراز کرد تا جن را بچسبد و ماس کند که رهایش کند یا نه'دماغ جن را بچسبد و از او بخواهد ارزوهایش را براورده کند.گرچه یادش افتاد که دماغ بختک را باید بچسبند'اما دیر شده بود و اقای کاظمی به ان موجود عجیب چنگ زد و برای لحظه ای ماتش برد ملافه سفید ململ تابستانی خودش بود که از سر حمید که چوبی صلیبی شکل به پشتش بسته بود کشیده شد و حمید پا به فرار گذاشت.



همه دختران ملکتاج خانوم

درخواست حذف اطلاعات

رختخواب مخمل و تشک اطلسی را در اطاق پنجدری پهن کرده بودند.به دستور محسن خانم منتقل های پر از اتش را گوشه کنار پنجدری چیده بودند. خانه یک اطاق سه دری و پستو ' یک اطاق دو دری و پستو ویک پنجدری و اطاق پشتی داشت.راهرویی پنجدری را از دو دری 'و راهرویی دیگر انرا از سه دری جدا میکرد.زیر زمین وسیعی سرتاسر زیر پنج دری قرار داشت. مطبخ و محل پخت نان گوشه حیاط وسیعی بود که حوضی با فواره و سر شیری برای ورودی اب'فاصله زیر زمین و اشپزخانه بود چاه اب بزرگی اب حیاط وسیع و همه خانواده محسن خان و کارگرهایش را تامین میکرد.حیاط وصل میشد به باغچه ای نیم تاری که میوه و سبزیجات خانواده را تامین میکرد ملکتاج به امید پسر 'چهار شکم زاییده بود 'اما بعد از به دنیا امدن ا ین دخترش زرین تاج'هم ناخوش احوال بود 'هم امیدش را به داشتن پسر از دست داده بود. محسن خان مرد ثروتمندی بود.زمین های زراعی فراوان'گله های 'دهها اسب و چند پارچه ده داشت.علیرغم این مال و ثروت ادم دلسوز و مهربانی داشت و به کارگرهایش مزد عادلانه ای پرداخت میکرد. ملکتاج علیرغم منقل های پر از اتش ی ره میلرزید و هذیان میگفت.دو دختر بزرگتر که تازه ازدواج کرده بودندن'اطرافش میچرخیدند..زرین تاج چهار پنج ساله گریان و ترس خورده انقدر گریسته بود که گوشه اشپزخانه به خواب رفته بود ف ی ده ساله به اطاق دایه اش ننه صغری پناه برده بود.مهری و شمسی هم گاهی سری به شوهرها میزدند که پسر عمویشان بودند و گاهی به مادر صدای اذان صبح مصادف شد با صدای شیون ننه صغری و به دنبال ان خانه به هم ریخت.صدای شیون و زاری از هر طرف بلند بود و دخترها به سر و میزدند. ی بفکر زرین تاج کوچک نبود که تا دو هفته بعد هم به دامن زن عمویش پناه برده بود و شب و روزش را در منزل عمو سر میکرد. محسن خان برای زنش مجلس عزای مفصلی ترتیب داد و سه ماه بعد بر اثر یک پهلو به ملکتاج پیوست. همان روزهای فوت ملکتاج'ظرف های عتیقه موروثی و طلاهای ملکتاج بوسیله شمسی و مهری و پسر عمو ها به خانه انها منتقل شده بود.بهانه این بود که خانه شلوغ است و امن نیست. محسن خان در غم از دست دادن'بی حواس تر از ان بود که توجهی به این مسائل داشته باشد. هنوز دو سه هفته از فوت محسن خان نگذشته بود که وصیت نامه و بنجاق زمین ها هم به همین بلا مبتلا شد. خواهر های بزرگتر مهر اسم محسن خان را داشتند'تبانی د و چند تکه زمین پرت را سهم زرین تاج درنظر گرفتند و دو سه تکه ظرف و یک گوشواره. ف ی که کمی بزرگتر بود و نامزد پسر اش'سهم بیشتری برد . بزرگترین خواهر کار را بجایی رساند که از مدرسه رفتن زرین تاج هم جلوگیری کرد'گر چه خودش و مهری و ف ی به مدرسه رفته بودند. خانه هم توسط خواهرها شد و گوشه ای از زیر زمین به زرین تاج رسید و همین زمینه ای شد برای ابتلای زرین به روماتیسم. ادامه دارد



همه دختران ملکتاج خانوم-۲

درخواست حذف اطلاعات

روزها و شب ها آمدند و رفتند.زرین تاج بیشتر اوقات را در خانه عمو به سر میبرد و به تدریج از زن عمو خیاطی و خانه داری را می آموخت. مدرسه خاص بچه های اعیان واشراف بود, آن هم حد اکثر تا ششم ابت ,اما بی بی ملایی بود که به دختر ها قران خواندن را آموزش می داد. در مورد پسرها هم وضع همین بود , با این تفاوت که آموزش پسرها فرا تر از رو خوانی قران بود. زرین تاج در خانه هم بیشتر در خدمت خواهرها و کمکی برای بزرگ فرزندانشان بود.رنج یتیمی و بی تو جهی باعث شده بود که نحیف و رنجور باشد. زرین تاج اما بزرگ ترین حسرتش مدرسه نرفتن بود.چند دختر از خانواده های اعیان شهر را میشناخت که حتی بعد از ششم ابت هم به مرکز استان رفته بودند و درس در دبیرستان را هم تجربه می د.زرین تاج با خودش رویا می بافت که اگر روزی بچه دار شود بچه هایش باید بهترین مدرک ها را گرفته باشند. زرین تاج بافت گیوه را هم به هنرهایش افزوده بود و از این راه درامد مختصری ب میکرد. از زمین هایی که به او تعلق گرفته بودهیچ بهره ای نداشت.شوهر خواهر ها که حالا شوهر ف ی هم اضافه شده بود, توجهی به زمین ها نداشتند.مباشری کار زراعت را انجام میداد و سهم آنها را پرداخت می کرد,اما زمین های زرین تاج سهمی از آب نداشت. هر سه شوهر خواهر از فامیل پدری و کم سواد بودند،اما زرین تاج دل در گروی رضا پسر گلتاج داشت که او هم بعد از چند سال تحصیل قرانی , تا سال اول دبیرستان درس خوانده بود و گلتاج هم به همت پدرش باسواد بود.پدر برایش معلمی استخدام کرده بود تا خواندن و نوشتن در سطح کلاس های مدرسه را بیاموزد. رضا هم بلند پرواز بود .سالهای کودکی پدرش اجازه مدرسه رفتن نداده بودچون شب نامه هایی منتشر شده بود که مدارس تی بچه های مردم را ب.ه.ا.ی.ی .می کنند.اما چند نفری در شهر در همان مدرسه دوره ابت را طی د و دو سه نفری هم در مرکز. استان وارد دبیرستان و بعد شدند. رضا هم در نهایت با وساطت بزرگان دوره شش ساله را طی کرد و یک سال هم از دبیرستان را بصورت متفرقه شرکت کرد ,اما گرفتاری های روزگار امکان ادامه درس را از او گرفت. زرین تاج هفده -هیجده ساله بود که با رضای بیست و یکی دو ساله که در مغازه پدرش کار میکرد ازدواج کرد. حسرت دیگری که زرین تاج سالها به دوش کشیده بود , حسرت نداشتن برادر بود.فکر می کرد اگر برادر داشت مادرش در جوانی فوت نمی کرد.فکر میکرد اگر برادر داشت ,از حق و حقوقش دفاع میکرد و اجازه نمیداد خواهر ها حقش را پایمال کنند. همه خواهرها تا آن تاریخ دختر زاییده بودند و امیدی در دل زرین تاج بود که پسر دار شود یک سال از ازدواجشان گذشته بود که حمید اولین پسر زرین تاج به دنیا آمد.شور و شعف گلتاج و بقیه خانواده رضا حد و وصف نداشت.خواهرهای زرین تاج از حسادت به خودشان می پیچیدند. در مدت چهار سال زرین تاج دخترش فرخنده و پسر دیگرش محسن را هم به دنیا آورد. در این فاصله آقا رضا در اداره ای تی استخدام شده بود و در زمین های همسرش چاه حفر کرده بود و کار درخت کاری وزراعت را شروع کرده بود. ادامه دارد



همه دختران ملکتاج خانم-۳

درخواست حذف اطلاعات

آقا رضا نتوانسته بود خانه مستقلی تهیه کند و با پدر و مادر و سه خواهرش با همسر و فرزندان در یک خانه زندگی می د.ننه صغری دایه زرین تاج هم با آنا زندگی میکرد و زحوت پخت و پز و نظافت به عهده زرین تاج و ننه صغری بود.آقا رضا بشدت در بعضی موارد صرفه جویی میکرد. چند سال بعد فرزانه دومین دختر زرین تاج و با فاصله هشت سال سومین دخترش فرنگیس هم به دنیا آمدند.در این فاصله خواهر شوهرهای زرین تاج ازدواج د و والدین آقا رضا یکی دو قطعه زمینی هم که داشتند بابت هزینه عروسی دخترها فروختند. آقا رضا سر رشته ای از کار کشاورزی نداشت .اغلب برای کشت محصول دیر می جنبید و برای فروش هم مشتری مناسبی جذب نمی کرد.بواسطه تک پسر بودن بیش از حد وغرور و یک دنده بود. تنها نکتهای که بر سر آن با زرین تاج اتفاق نظر داظتند مساله تحصیل بچه ها بود.هر دو محرومیت از مدرسه رفتن را عامل همه بدبختی هایشان. میدانستند.یادشان رفته بود که زور گویی خواهران زرین و پدر رضا موجب این محرومیت شده. حالا هر دو همه توجه و عشق و علاقه خودشان را به پسرها داده بودپد و هر چه فشار و سختگیری بود سهم دخترها میشد بالا ه سه فرزند اول وارد شدند.زرین تاج میشست و میپخت و خیاطی میکرد و در گرمای تابستان عرق میریخت و در زمستان از سرما می لرزید تا برق و نفت مصرف نشود و پسرها بتوانند خوب بخورند و بگردند.فرخنده وارد رشته پرستاری شده بود و پسرها هر کدام یک رشته از دانشکده علوم.اما رضا و زرین هر روز توقع بیشتری از دخترها داشتند روزی که زرین در بستر مرگ بود محضر داری را فرا خواند و اموالش را به پسرها منتقل کرد,مقدار وسیله خانه هم که باقی مانده بود دختر بزرگتر صاحب شد تاریخ یکبار دیگر تکرار شده بود.



گذر واژه

درخواست حذف اطلاعات

اقا هاتف در وبلاگشون که در پست قبل معرفی 'پستی داشتند در مورد روز جهانی د و توصییه هایی برای ایجاد یک پسورد امن و حفاظت ازان در دنیای مجازی.این پست مرا بفکر واداشت که ای کاش زندگی روزمره ما هم بخش ها و سایت های مختلف برایش تعریف میکردیم و برای انها هم پسوردی قرار میدادیم تا فقط خودمان به ان دسترسی داشته باشیم یا در مواردی عده محدودی.مثلا همانطور که پیج اینستاگرام بعضی ها خصوصی هست و همه نمیتوانند ع ها را ببینند'یا میشود افراد ناخواسته را بلاک کرد در زندگی واقعی هم برای خودم د داشتیم.مثلا هر قزی نمیتوانست بیاید در زندگیمان سرک بکشد که چه خوردیم'چه پوشیدیم'چرا این را خوردیم و پوشیدیم'چقدر درامدمان هست'چقدر ج میکنیم.یا از خصوصی ترین سوالهای زندگی دیگران اجتناب می د.مثلا وقتی که در حضورت زل میزنند در چشم خودت و عروس و پسرت و میپرسند که چرا بچه دار نشده اند و حالا دیگر از وقتش هم کم کم گذشته و باید به زودی دست به کار شوند 'ادم میتونست به اینها بگه ورود به این مقوله پسورد لازم داره که فقط زن و شوهر این پس ورد را دارند.شما فکر میکنید چه مواردی نیاز هست؟



کتابخوانی

درخواست حذف اطلاعات

دوران کودکی من انگار کتب خواندن چندان مرسوم نبود'والدینم حساسیت عجیبی روی درس خواندن ما داشتند و بنظرشان خواندن کتاب غیر درسی برای محصل ها وقت تلف بود.گرچه پدر کتاب شاعران بزرگ مثل سعدی و فردوسی و کتاب های تاریخی را میخواند و قصه هایی را از این کتاب ها برای ما تعریف میکرد.مادر بزرگ هم اشعار زیادی از سعدی و داستانهای کلیله از حفظ بود و برایمان میخواند.اما شخصا خواندن متون غیر درسی را حدود کلاس چهارم دبستان با خواندن قسمت کوچکی از مجله سپید و سیاه شروع .برادر بزرگم تازه وارد شده بود و یکی دو نشریه را مشترک شده بود. وارد دبیرستان که شدم اطاق بزرگی را به کتابخانه اختصاص داده بودند و انجا با ادبیات داستانی اشنا شدم'در مسیر مدرسه هم یک کتابفروشی بود که کتابهای داستان را شبی یک ریال کرایه میداد.یکی از برادرها که نیازی به مطالعه درس در خانه نداشت'کتابهای مورد علاقه اش را کرایه میکرد و با جلد کتابهای درسی میپوشاند و تا راحت بتواند در حضور والدین کتاب مورد علاقه اش را بخواند .من هم گاهی چند صفحه ای از این کتابها میخواندم.همان کتابخانه دبیرستان و قصه هایی که از مادر بزرگ و پدرم در دوران کودکی میشنیدم'چنان مرا به کتب خواندن علاقمند کرد که مطالعه به بزرگترین علاقمندی زندگیم تبدیل شد.بارها در دوران دانشجویی برای ید یک کتاب قید چند وعده شام را زده ام. بیشترین علاقه ام ادبیات داستانی بود و بعد کتابهایی در زمینه تعلیم و تربیت'روانشناسی'مسائل مربوط به ن'افسانه ای عامیانه و ک ن . همراه با شخصیت های داستانی میتوانم به هر گوشه ای سفر کنم و هر نوع زندگی را تجربه کنم. برای فرزندانم هم وقت زیادی صرف کرده ام تا انها را با دنیای کتابها اشنا کنم.علیرغم شاغل بودن و رسیدگی به کارهای منزل'حتما در روز زمانی را برای کتاب خواندن برای فرزندانم اختصاص میدادم که بعدها بیشتر تبدیل به دیدن شد. این روزه اما دو باره برگشته ام سراغ ادبیات داستانی.راستش مشکلات زندگی اجازه تمرکز روی مباحث علمی را نمیدهد'اما از داستانها هم زیاد میشود اموخت. شما اهل مطالعه هستید؟



عادت های عجیب

درخواست حذف اطلاعات

اقا هاتف از وبلاگ blog.hatef.click پستی گذاشته اند در مورد عادت های عجیب و جالب و بقیه را هم دعوت کرده اند به این چالش.از این جهت برای من جالب بود که اشنا شدن با عا ت های متفاوت دیگران به ادم کمک میکند که یک بعدی همه چیز را نبیند.بفهمد که وما شیوه رفتاری خودش همگانی نیست و ادم ها هر کدام سلیقه و عقیده ای دارند.بهر حال چند عادت خودم را اینجا ذکر میکنم ا. جور عجیبی عاشق خواندن رمان هستم.در این دو ساله نزدیک صد کتاب از فیدیبو یده ام و تعداد زیادی هم از طاقچه. 2. صبحانه نان و پنیر را با سیب یا گل میخورم و حلوا شکری را با کیوی 3.قبلا نان را با کره و موز میخوردم 4.دوغ شیرین را دوست دارم 5.بیشتر از لباس پول ج گل و گیاه میکنم. ممنون از اقا هاتف که این چالش را راه انداختند.ادرسشون رو به طریق دیگه بلد نبودم لینک بدم. پ.ن. اقا هاتف در این مورد مسابقه گذاشته اند.به وبلاگشون سر بزنید و اگه دوست داشتید در مسابقه شرکت کنید.



گذر واژه

درخواست حذف اطلاعات

اقا هاتف در وبلاگشون که در پست قبل معرفی 'پستی داشتند در مورد روز جهانی د و توصییه هایی برای ایجاد یک پسورد امن و حفاظت ازان در دنیای مجازی.این پست مرا بفکر واداشت که ای کاش زندگی روزمره ما هم بخش ها و سایت های مختلف برایش تعریف میکردیم و برای انها هم پسوردی قرار میدادیم تا فقط خودمان به ان دسترسی داشته باشیم یا در مواردی عده محدودی.مثلا همانطور که پیج اینستاگرام بعضی ها خصوصی هست و همه نمیتوانند ع ها را ببینند'یا میشود افراد ناخواسته را بلاک کرد در زندگی واقعی هم برای خودم د داشتیم.مثلا هر قزی نمیتوانست بیاید در زندگیمان سرک بکشد که چه خوردیم'چه پوشیدیم'چرا این را خوردیم و پوشیدیم'چقدر درامدمان هست'چقدر ج میکنیم.یا از خصوصی ترین سوالهای زندگی دیگران اجتناب می د.مثلا وقتی که در حضورت ضل میزنند در چشم خودت و عروس و پسرت و میپرسند که چرا بچه دار نشده اند و حالا دیگر از وقتش هم کم کم گذشته و باید به زودی دست به کار شوند 'ادم میتونست به اینها بگه ورود به این مقوله پسورد لازم داره که دو نفر این پس ورد را دارند.شما فکر میکنید چه مواردی نیاز هست؟



ها

درخواست حذف اطلاعات

شش هفت ساله بنظر میرسد.موهای بلندش تا کمر رها شده.رژ لبصورتی پر رنگ و رژ گونه و کمی سایه چشم استفاده کرده.با ادا و اطواری که در بعضی زنها دیده میشود راه میرود و حرف میزند.از دوستم میپرسم که دختر را میشناسد یا نه؟میگوید دختر سرایدار مجتمع مس ی انهاست.یک مجتمع 40 واحدی که ادم های مختلفی انجا امد و رفت دارند و ظاهرا دخترک هم اغلب در پارکینگ مجتمع یا حیاط خلوت مجتمع مشغول بازی هست. دختر هشت نه ساله دیگری با ارایش و کفش پاشنه دار و لباس کوتاه ویدیوی ش را در یکی از شبکه های اجتماعی منتشر میکنند.دختران دیگری با لباس و ارایشی که مناسب یک دختر بیست و چند ساله است در مطب پزشک'خیبان'خانه دوستان و ... میبینم. از خودم میپرسم واقعا ای در این سن نیاز به ارایش دارد؟چرا برای جذب فالوئر و گرفتن تبلیغات باید از بچه ها استفاده شود.ایا حریم خصوصی انها نقض نمیشود.چرا گاهی با ای که تازه به دنیا امده مثل یک عروسک برخورد میشود و اول بفکر لاک زدن ناخن و انتخاب فلان مدل تل سر و دامن تور و کوتاه هستند.. زیبایی و زیبا دیده شدن مورد علاقه هم هس'اما این معیار ها را چه ی تعیین میکند.؟ایا با استفاده از رژ لب و رژ گونه زیباتر میشود. عجیب نیست که این بچه در بزرگسالی هم فکری جز مد و ارایش نداشته باشد. شما چه فکر میکنید؟با ارایش ها و به نمایش دراوردن انها موافقید؟'ا



یک کتاب

درخواست حذف اطلاعات

خواندن کت بنام (بعد از من'نوشته امیلی بلیکر ) را شروع کرده ام.ماجرای داستان راجع به زن و شوهری با سه فرزند است.زن به سرطان مبتلا میشود و فوت میکند.چند روز بعد از فوت او 'همسرش نامه ایی را از طرف او دریافت میکند.در این نامه ها زن از احساسش در دوران بیماری نوشته و همینطور دستورالعمل هایی برای اسان زندگی همسر و فرزندانش.در یکی از نامه ها برای شوهرش مینویسد انچه بیشتر از خود مردن عذابم میدهد اینست که باید شما ها را تنها بگذارم و مورد دیگر اینکه تو به زندگیت ادامه میدهی'شاهد رشد بچه ها و... هستی و من دیگر نیستم.به همین دلیل زن سعی میکند با نوشتن نامه و ساختن ویدیو هایی برای بچه هایش اثری از خودش باقی بگذارد. قبلا در مورد مرگ من هم به چنین نتیجه ای رسیده بودم.اینکه میمیری و فراموش میشوی و دیگران شاید سالی یا چند سال یکباری بیادت بیفتند.اینکه بلافاصله بعد از مرگ بیشتر بفکر تقسیم ارث و میراث هستند . اماده شدن برای رها همه و همه چیز باید سخت باشد. انی که زمان مرگشان مشخص میشود' احتممالا سختی بیشتری را تجربه میکنند.



خواب

درخواست حذف اطلاعات

دشب خواب عجیبی دیدم.خواب دیدم که ساعت شش و نیم صبح شاد و سر حال از خواب بیدار شدم.چند دقیقه ای نرمش و بعد در کنار پسر و عروسم صبحانه خوردم.تازه خوردن صبحانه تمام شده بود که زنگ در را زدند.دو نفر از نین طبقه های بالای اپارتمان ما بودند.معذرت خواهی د و گفتند بچه های کوچکشان از بالکن پاکت خالی چیپس و پفک داخل حیاط مجتمع که به اپارتمان ما وصل است پرت کرده اند و حالا انها امده اند حیاط را تمیز کنند. بعد از رفتن انها پسر و عروسم هم عازم محل کارشان شدند.من هم لباس پوشیدم و از اپارتمان بیرون رفتم.جلوی ورودی مجتمع سطح شیبدار درست کرده اند و من به راحتی توانستم با ویلچیر از مجتمع خارج شوم.پیاده رو صاف و یکدست بودو محلی هم برای عبور ویلچیر درست کرده بودند.وارد مارکت شدم و کمی ید .یک کار بانکی هم داشتم که انجام دادم.هم فروشگاه و هم بانک سطح شیبدار داشتند. به خانه که برگشتم از موسسه توانبخشی تماس گرفتند و گفتند ماشین میفرستند که برای کارهای فیزیوتراپی و اب درمانی به موسسه بروم. ظهر که مرا به خانه رساندند برادرم تماس گرفت و گفت از اداره ...تماس گرفته اند و گفته اند پرونده ای که چند سال منتظر رسیدگی بوده با مدیریت جدید اداره کارش تمام شده و میتوانیم برویم تحویل بگیریم. بعد پدرم تماس گرفت و گفت مقدار کمی محصول لیمو ترش داشته اند و فروخته اند و چک یدار بلافاصله وصول شده. به بالکن رفتم.روی یکی از صندلی ها نشستم و از هوای صاف و پاک لذت بردم. عصر وقت چشم پزشکی داشتم.راس ساعتی که وقت داده بودند مرا پذیرفت.جلوی مرکز پزشکی هم جای پارک بود و بی دغدغه وارد مرکز شده بودم. نیم ساعتی برای معاینه چشم و پرس و سوال از وضعیت عمومیم و داروهای مصرفیم وقت گذاشت.در مورد مشکلم توضیح داد و عوارض داروهای جدید را هم گوشزد کرد. شب توانستیم در پارکی نزدیک خانه کمی بگردیم و بعد از ان به یک رستوران زیبای سنتی رفتیم و با شادی و شوخی و خنده شام را صرف کردیم.خدا را شکر پسر و عروسم هردو به محض فارغ حصیلی مشغول به کار شده اند و حقوق خوبی دریافت میکنم.خودم هم از حقوق بازنشستگی بالایی برخوردارم و بخاطر معلولیت از حمایت همه جانبه ت برخوردارم.بیمه هم که کاملا رایگان است. کارگری که هفته ای یکی دو روز برای کمک در کارهای خانه به منزل ما میاید سر وقت امده بود و بعد هم کلید را به نگهبان تحویل داده بود و رفته بود. شب پسر بزرگم تماس گرفت.با داشتن مدرک ی درامدش انقدر هست که بتواند تعطیلاتش را بصورت خیلی ساده هر سال در یک کشور بگذراند. ناگهان با صدای بلند گوی کاسه بشق از خواب پ .چند دقیقه ای چشمانم را مالیدم تا متوجه شدم که چه رویای شیرینی بود.کار 'بیمه رایگان'وظیفه شناسی افراد 'مورد اعتماد بودن افراد و سازمانها و... کم مانده بود ابرهای صورتی هم به خوابم اضافه شوند.



اینترنت

درخواست حذف اطلاعات

دوستی با دخترش به دیدنم امده اند.خانم س رستار یک بیمارستان و درمانگاه است و دخترش دانشجو.کمی کیک همراه چای تعارفشان میکنم.دختر دوستم میگوید رژیم دارد.روزی دو سه لیوان اب کرفس میخورد و چند تا همبرگر بدون نان و سفیده تخم مرغ و شوید و.... میپرسم به کدام متخص تغذیه مراجعه کرده؟میگوید یک خانمی در اینترنت بعنوان مشاور تغذیه اگهی داده بوده و مبلغی برای سه ماه گرفته و رژیم داده.صحبت از هر چه میشود این دختر خانم وسط حرف میپرد و میگوید :در اینترنت چنین و چنان نوشته اند. مزایای اینترنت قابل انکار نیست.میشود از سایت های معتبر اطلاعات بسیار مفیدی در هر زمینه ای ب کردِ'به شرطی که انسان شناخت نسبی از اعتبار این سایتها داشته باشد.همانطور که انتخاب کتاب علمی و داستانی و... برای خودش اصولی دارد.اگر سایت فی فی جون تعداد زیادی دنباله رو و کامنت گذار دارد' وما سایت معتبری نیست. با این مساله بارها به عناوین مختلف مواجه شده ام.خبری را با قاطعیت بازگو میکنند بعد متوجه میشود که از مثلا دارقوزاباد نیوز بوده.فلان خانمی که نهایت تبحرش اصلاح صورت و ابرو هست پیجی باز میکند و مراقبت از پوست و مو را تبلیغ میکند.فلان ادمی که یکبار میز و صندلی خانه اش را جابجا کرده ادعای مشاوره دکوراسیون دارد. فردی که دو خط راجع به رفتن فلان رستوران سنتی در نوشته و چهار نفر لایک کرده اند'مدعی نویسندگی و شناخت عمیق و فلسفی رستوران و رستوران داری هست. این دیدگاه میتواند خطری برای نسل جوان باشد که هر مطلب نادرستی را به راحتی پذیرا شوند چون در اینترنت در باره ان صحبت شده.در واقع همان حسی که هم نسلان ما وو قبل از ما راجع به رادیو و رو مه داشتند و هر خبری را میخواستند بگویند صحیح است'میگفتند در رادیو گفته شده یا در رو مه نوشته شده. فکر میکنمبهتر است در مدارس چند واحد هم نحوه استفاده از اینترنت و عملکرد مدیا تدریس شود.



مسافرت

درخواست حذف اطلاعات

هفته قبل یکی از اقوام برای یک مسافرت یک هفته ای در حال تصمیم گیری بود.از من هم پرسید که مایلم با انها همسفر بشوم یا نه.؟جوابم منفی بود. در دوران جوانی اکثر مسافرتهایی که میزفتم بدون برنامه ریزی بود.یعنی نمیدانستم کجا قرار است ن شوم'ان شهر چه وضعی دارد؟غذاهایش برایم قابل خوردن هستند یا نه؟زبان مردمش را میفهمم؟و.... این روزها احتمالا بخاطر کهولت سن و مشکلات جسمی که دارم حتما باید ی ری اطلاعات را از قبل داشته باشم.اینکه هتل ها چه امکاناتی دارند'ایا ورودی هتل رمپ دارد'یا ورودی همسطح حیاط است؟ایا هتل اسانسور دارد؟فاصله اش تا مراکز تفریحی یا غذا خوری و ید چقدر است.؟ایا در سرویس بهداشتی تو فرنگی هست؟ این خانم فامیل که ذکر خیرش رفت'قرار بود با چهار خانم بازنشسته دیگر که حد اقل سن انها 57 سال است به مسافرت بروند و از مهمانسرای اداره ای که سابق کارمند انجا بودند استفاده کنند.قبل از اینکه نامه موافقت اداره را بگیرند'بلیط یده اند.همه این خانم ها مشکل کمر درد و زانو درد دارند و از تو فرنگی استفاده میکنند و بالا رفتن از پله برایشان ممنوع شده.ظاهرا مهمانسرای اداره در محوطه اداره واقع شده و انها هیچ اطلاعی از وضعیت مهمانسرا ندارند.هیچکدام حتی ادرس مهمانسرا را نمیدانند.خلاصه که کاملا دل به دریا زده اند که هر چه پیش اید خوش اید. همانطور که گفتم دوران جوانی سفرهای اینچنینی کم و بیش داشتم.اما ان زمان برایم مهم نبود که مثلا روی کاناپه بخوابم یا از یک تو بیابانی استفاده کنم.نیازی نبود مواظب غذایم باشم.نه مشکل گوارشی داشتم'نه فشار خون و چربی و پرهیز غذایی.از بلند ترین پله ها هم میتوانستم بالا بروم .میتوانستم دوشب پشت سر هم نخوابم.میتوانستم با یک کوچک مسافرت کنم.اما میدانم که هم اوضاع اجتماعی تغییر کرده'هم افراد مسن اغلب مشکلات مختلفی دارند که اینگونه مسافرت را برایشان سخت میکند. نظر شما چیست.؟شما چطور مسافرت میکنید؟قبل از مسافرت محل اقامت و محل های ید و نقاط دیدنی را مشخص میکنید؟راجع به مراکز ید و غذاهای محلی و ترکیب جمعیتی ان شهر اطلاعات ب میکنید.یا فقط سوار هواپیما میشوید و بقیه را در مقصد حل و فصل میکنید؟



غذاهای روزمره

درخواست حذف اطلاعات

جای دوستان خالی ب عروس جان سالاد خیار و گوجه فرنگی و کاهو درست کرده بود با چند برش فیله گریل شده و چند قاشق لوبیا قرمز پخته و کمی نان جو تست شده.مقداری سرکه با امیک و روغن زیتون هم خودم اضافه .ناهار ظهر هم عدس پلو بود با کشمش. هفتهای یک یا دو روز خانمی برای کمک در کارهای منزل به خانه ما میاید.غذا هم میپزد.برایش با جزییات مینویسم که چه غذایی و چطور بپزد.حتی اندازه نمک و ادویه را هم هر بار ذکر میکنم.هر کدام از ما سه نفر محدودیت هایی برای غذا خوردن داریم.کم نمک بودن بصورت مشترک رعایت میشود.من باید غذای کم چرب بخورم,بقیه هم از غذای چرب خوششان نمیاید.بعضی غذاها را من حساسیت دارم,بعضی را پسر و یا عروسم دوست ندارند.اغلب برای وعده شام نمیدانم چه غذایی باید درست کنیم.اکثر دستورهای غذایی جدید شامل مقدار قابل. توجهی پنیر است یا سرخ ی هست.بهر حال تهیه غذا برای سه نفر با سه سلیقه مختلف سخت است. دوست ددارم بدانم شما ها چه غذاهایی برای شام و نهار درست میکنید.اگر دستورش را هم بنویسد دیگران هم استفاده میکنند و شاید دعایی هم به جان من د گمان میکنم این "چه بپزم" درد مشترک زنها در طول تاریخ بوده.



عیدانه

درخواست حذف اطلاعات

امروز عروس جان چند ع ی از حیاط گرفته بود.گلدان یاس زرد پر از گل شده.پدر میگوید درختهای خانه انها هم پر از شکوفه شده .انگار با شنیدن این حرف پرتاب میشوم به روزهای کودکی و نوجوانی.روزهایی که عطر بهار نارنج مثل حریری نرم دور خیابانهای شهر پیچیده بود و دخترها دسته دسته سر خوش از این بو پیاده از مدرسه به خانه بر میگشتند.نرسیده به کوچه 'بوی کلوچه برنجی و کلوچه نخودی و نان فسایی از در و دیوار خانه سرک میکشید.خانه شلوع بود. ها و دختر ها همراه مادر بساط شیرینی پزی داشتند.ان سمت حیاط مش غلام فرش ها را میتکاند و قالیچه ها را میشست.مادر بزرگ را قرق کرده و از صبح با ظرف حنا و سدر و لیف و کیسه در اطراق میکرد.موهای بلندش را حنا میبست'چند برگ نارنج روی حناها میگذاشت و با نایلونی میبست .حولهای کف که داغ بود پهن میکرد و دراز میکشید.ننیم روزی را در میگذراند تا حنا خوب رنگ بگیرد. عصرها به بازار رفتن میگذشت.مغازه کفاشی شادان'خیاطی برای پرو لباس' ید جوراب و گیره سر و...لباس های خانگی را مادر میدوخت.ملافه پتوها و رختخوابها همه باز شده و شسته شده بودند.پنجدری که وسیع بود جای پهن پتوها و دوختن ملافه انها بود.ترمه ها از صندوق ها بیرون میامدند و پشت طاقچه پنجدری و روی میزهای پذیرایی پهن میشدند.تنگ های صورت شاهی و گلدانهای دست و دلبر و گلدانهای بلورر پر از یاس های سفید زینت بخش انها بودند.صدای همهمه شاد مادر و ها از اشپزخانه میامد.ننه طلعت کارگر همیشگی خانه'تعدادبیشتری نان میپخت.سیخ های کباب روی اجاق اجری کنار باغچه ردیف میشد.شیشه پاک و دوخت و دوز های دم دستی به عهده ما بود.لحظه شماری میکردیم برای رسیدن روز عید و زمان سال تحویل.زمان خواندن حول حالنا.مسابقه بچه ها برای زودتر بوسیدن پدر و مادر و عیدی گرفتن. میز غذا خوری پر میشد از انواع شرینی ها.انبار کنار اشپزخانه هم چند دیگ پر از کلوچه و نان پنجره ای و سوهان عسلی بود.بعد دید و بازدیدها شروع میشد.هیجان دیده شدن در لباس های نو.احساس بزرگ شدن و قاطی بزرگترها شدن.حل شدن در همهمه و هیاهوی صداها و رنگها و بوها و گیج از عطر شب بوها و اطلسی و بهار نارنج و یاس سفید. چه روزهای ساده زیبایی. (برای نسرین عزیز)



شرقی-غربی

درخواست حذف اطلاعات

چند وقت قبل قسمت کوتاهی از یک برنامه ان طرفی ها را دیدم که ظاهرا مربوط به یک مسابقه خوانندگی بود.یکی از خواننده ها دختر خانم افغانی بود که بزرگ شده ایران بود و میگفت ببیننده ها کامنت های نژاد پرستانه ای برایش فرستاده و ناراحتش کرده اند.چند روز بعد از ان در شبکه های اجتماعی صحبت پسری غربی شده بود که یک خانم ایرانی مدعی شده ایشان از طرف دخترهای ایرانی زیادی تحویل گرفته شده اند و روابط خارج از محدوده داشته اند.بعد این سوال مطرح شده بود که چرا ایرانی ها اینقدر به غربی ها اهمیت میدهند و این اهمیت را برای اتباا کشورهای همسایه شرقی قائل نیستند. بنظر من یکی از علت ها این است که اکثر مردم نا خود اگاه بدنبال منافع خودشان هستنِد.در ارتباط ها سعی میکنند ببینند این رابطه چه منفعتی برایشان دارد.ایا این دوستی منجر به رابطه طولانی تر میشود و امکان دعوت طرف مقابل هست؟اگر هست ترجیح میدهند مثلا به ارو پا و امریکا دعوت بشوند یا به کشورهای همسایه شرقیدر مورد ازدواج چطور؟ پیش فرض اکثر ادم هایی که با انها سر و کار داشتم این است که یک اروپایی از موقعیت بهتری برخوردار است.مدرن تر است'زیباتر است'ثروتمند تر است'و... این را رفتارهای دیگر ما هم نشان میدهد.ظاهرمان را سعی داریم به شکل غربی ها تغییر بدهیم'مهاجرت ها به سمت غرب است'علم و دانشی که در مدارس و هایمان تدریس میشود از ان سمت است و... این که چراددر مقابل غربی ها حس خود باختگی داریم و در مقابل کشورهای همسایه حس گریز و پس زدن دلایلش بسیار بیشتر از دو خط شعاری هست که بگوییم نژاد پرست نباشیم یا خود باخته نباشیم. شما چه فکر میکنید؟



ا ین روز

درخواست حذف اطلاعات

از خواب که بیدار شد'افتاب دست و پایش را از اطاق جمع کرده و داشت از پنجره بیرون میرفت.بالشت زیر سرش از عرق خیس شده بود.بلند شد و از یخچال بطری اب برداشت و لیوان اب را تا ته سر کشید. به صورتش زد و دکمه کامپیوتر را فشار داد.همینکه صفحه کامپیوتر باز شد چراغ چشمک زن مسنجر را دید.برادرش مهدی تماس میگرفت.مهشید با خودش فکر کرد امروز زودتر تماس گرفته.مهشید چند ماهی بود که تا اماده شدن اپارتمانشان'در خانه پدر زندگی میکر.مهدی هم که مدتها بود همسر و فرزندانش در کشور دیگری زندگی می د'به تنهایی در شهری دیگر زندگی میکرد.شهری که نوشین و زهره 'دو خواهر دیگرشان هم در انجا زندگی می د. مهشید روی شروع مکالمه کلیک کرد.مهدی کمی از این در و ان در حرف زد و ناگهان گفت:برای ناها قورمه سبزی درست کرده بودم.تنهایی به دلم نمینشست.زنگ زدم نوشین هم بیاد.هر چه گفتم نوشین گفت اوووووه از این سر شهر بیام اون سر شهر برای یک قورمه سبزی.!خلاصه من هم میلم نکشید بخورم. مهشید میدانست که مهدی دستپخت خوبی دارد .از اول ازدواج هفته ای دو سه روز پخت و پز بعهده خودش بود.حالا هم که سالها بود به بهانه ای همسرش رفته بود و با فرزندانشان زندگی میکرد.البته تمام هزینه ها را مهدی پرداخت میکرد اما حتی نمیدانست در کدام شهر زندگی میکنند.معمولا یکی از بچه ها پول میگرفت و برای بقیه میفرستاد. تمام شب مهشید به وضعیت برادر بزرگش فکر کرد.به تنهائیش' به وفاداریش که از نظر مهشید بیمورد بود.میتوانست جدا شود و زندگی نرمالی برای خودش ترتیب دهد. صبح مهشید دیر از خواب بیدارشد.تا کمی وسایلش را مرتب کند و چند صفحه ای کتاب بخواند'ظهر شده بود و برای ناهار صدایش د.تازه غذایش را تمام کرده بود که خدمتکار پدرشان امد و دختر و پسر مهشید را صدا کرد و گفت سوال درسی دارد. مهشید از اشپزخانه بیرون رفت و همین که خواست بطرف راهرو بپیچد 'صدای خدمتکار پدرش را شنید: صبح تموم کرده.چطوری به اقا بگیم. وارد راهرو که شد'پسرش پیش امد و دستانش را دور شانه مهشید حلقه کرد و به ارامی گفت: مامان. مهدی مهشید انگار بقیه حرفها را نمیشنید.در میان ناله ها وزاریها شروع کرد به برنامه ریزی برای ختم.مهدی را باید در شهر پدری دفن می د. فردا نوشین سرتا پا سیاه پوش نشسته بود و برادر برادر میکرد.خواهر زنهای مهدی هم پدر مهدی را دوره کرده بودند که از او دستخط بگیرند که از سهم ارثش گذشت میکند .مهشید ناباورانه این صحنه ا را تماشا میکرد و فکر میکرد به ا ین روز خودش



برخوردها در فضای مجازی

درخواست حذف اطلاعات

چند سالی هست که وبلاگ مینویسم.کامنترهای وبلاگ خواه ناخواه محدودیت هایی برای کامنت گذاشتن دارند.نویسندگان وبلاگ هم تقریبا با یک سری محدودیت ها مواجه هستند.اما گروههای تلگرامی و ف.ی.س.ب.و.ک. و اینستاگرام فرق میکند.بعضی کامنت ها واقعا برایم جالب است.: خانمی متنی نوشته و گلایه از بی مهری روزگار و کم رنگ شدن عاطفه ها.بعد بنده خ کامنت گذاشته که :ان فنجان چایی که روی میزت گذاشته بودی از کجا یدی!؟ یکی دیگر در مورد وضعیت ک ن کار نوشته'باز بنده خ کامنت گذاشته که: اون گوشه ع یک کاسه اش هست.میشه دستور پخت اون اش را بنویسید؟ رئیس مثلا کارگزینی فلان سازمان گروهی تشکیل داده و ذکر کرده که فقط سوالهای مربوط به احکام کارگزینی مطرح شود.بعد از اگهی کلاس شنا گرفته تا دعای صبح و ادرس فلان شیرینی پزی هم پیدا میشود. از کلمات زشت و ناپسندی هم که در بعضی پست ها رد و بدل میشود بهتر است حرفی نزنم. نمیدانم چرا به این روز افتاده ایم.



اداب این روزها

درخواست حذف اطلاعات

سالهایی که شاغل بودیم'در سا عت ناهار'همکاران که اکثرا هم از خانمها بودند'از وضع زندگیشان حرف میزدند.درد دل می د'م میگرفتند و گاه مقایسه می د.هر لباس نویی می ید'دیگران خبردار میشدند.اگر لباس اداری بود که در اداره پوشیده میشد و بقیه میدیدند.لباسهای ساده را هم گاه بهم نشان میدادند.از اینکه برای فرزندانشان چه یده اند'همسرشان چه یدی داشته یا حتی یدهای مادر شوهر و خواهر شوهر و خواهر هم صحبت می د.اکثرا در سال دو سه دست مانتو شلوار و دو کیف و کفش برای اداره می یدند. از نحوه مدیریت خانه همدیگر هم کم و بیش خبر داشتند.میدانستند که خانم میم. اهل ید خانه نیست.خانم دال یدهایش را از میدان تره بار انجام میدهد.خانم الف سبزی و بادمجان و کرفس و...را به خانمی سفارش میدهد تا برایش اماده کند'خانم ب.غذا را از سلف سرویس اداره میگیرد. نکته ای که بین اکثر خانمها مشترک بود این بود که بخشی از امور خانه را بعهده داشتند.این بخش ممکن بود کمک مالی باشد'یا کمک در خانه داری به معنای پخت غذا و شستشوی لباسو... و یا کنترل مسایل جزییتر و برنامه ریزی اصولی برای تغذیه و اوقات فراغت افراد خانواده و مشارکت در سرمایه گذاری. حالا چند سالی هست بازنشسته ام.با افراد کمی سر وکار دارم.برای عجیب است که یکنفر هر فصل 7-8مانتو و لباس و کیف و کفش می د بدون اینکه درامد کافی داشته باشد یا اصلا درامدی داشته باشد.نمیدانم چطور فلان خانم جوان حاضر است ساعت ها وقت صرف کاشت ناخن کند اما میوه در یخچالش کپک بزند و راهی سطل شود. شما ها این روزها چقدر لباس می ید؟ برای افراد خانواده خودتان غذا میپزید یا به سیب زمینی سرخ کرده و پیتزا و کالباس اکتفا میکنید؟ با مدیریت مالی و پس انداز موافقید یا فکر میکنید هر چه درامد دارید باید بلافاصله ج کنید.؟خلاصه اوضاع بین نسل جوان چطوری هست؟



حریم خصوصی

درخواست حذف اطلاعات

دو سه هفته قبل یکی از اشناهاتماس گرفته بود.صدایش پر از بغض بود.بعد از احوالپرسی' ناگهان به گریه افتاد. معلوم شد که یکی از همدوره ای های ع های دوران جوانی ایشان و عده ای دیگر را در پیج خودش منتشر کرده.ع مربوط به اوایل دهه پنجاه بوده و با لباسهای بالای زانو و بقول معروف بی حجاب و در اردویی دانشجویی و مختلط. اسم و فامیل اکثر دانشجوها هم ذکر شده.خانواده همسر این خانم هم فعلا شدیدا پابند مسائل مذهبی هستند و خود این خانم هم یکی دو سال بعد از فراغت از تحصیل تحت تاثیر ی ری مطالعات محجبه شده بوده.خلاصه که ناراحتی شدیدی پیش امده و همسرش شاکی بوده که چرا با ادم هایی که بی جنبه هستند و حفظ حریم خصوصی برایشان مطرح نیست ع گرفته و....برای ان شخص پیغام گذاشته و گلایه کرده'ایشان هم گفته که ای بابا .چهل و چند سال از ان دوره گذشته و چه اشکالی دارد.البته ع را حذف کرده اما چندین نفر دیگر ع را دیده بودند و بعض از انها خواستند که ع ها را مجدد رونمایی کند. چند باری هم برای خودم پیش امده که در خانه فامیلی ع دسته جمعی گرفته ایم و بدون اطلاع من ع را در پیج عمومی خودشان گذاشته اند. گاهی حتی میبینم که بعد از شرکت در یک عروسی ع شان را همرا با عروس و داماد در اینستا یا پیج های دیگر گذاشته اند.ادم هایی هم هستند که اینجا و انجا سر میکشند ببینند کجا میتوانند ع ی از فلان اشنا و فامیل پیدا کنند و به این و ان نشان دهند که ببینید چه لباسی پوشیده و کجا بوده و چه میخورده و ... انگار حریم خصوصی هم کم رنگ شده.



ن بر علیه خودشان

درخواست حذف اطلاعات

خانم دل شغل ازاد دارد.تازگی هفتاد سالگی را پشت سر گذاشته.از 25 سالگی شاغل بوده.خانم دال شغل نسبتا پر درامدی دارد.همسرش کارمند یک اداره تی بوده و با حقوق کارمندی بازنشسته شده.خانم دال از همان ابتدای زندگی قسمت اعظم مخارج خانه را پرداخت میکرده و به قسمت اعظم امور خانه هم رسیدگی میکرده.شوهر خانم دال حقوق هایش را پس انداز کرده و از انجا که فرزندی ندارند میگوید اموالش را برای خواهر و برادرش به ارث میگذارد.خانم دال برای همسرش کت و شلوارهای گران قیمت می د' ماشینش در اختیار همسر است'شوهرش به شرطی اجازه میدهد ایشان از کشور خارج شوند و مثلا سفری با تور به کشوری دیگر داشته باشند که مخارج سفر همسر جان را هم بپردازند.خانم دال بدون حضور شوهرش نمیخواهد مهمانی برود'بررای لباس پوشیدن از همسرش باید نظر بخواهد.وقتی از خانم دال سوال میکنی که چرا چنین رفتاری میکند میگوید شوهرم خسیس است و من اگر درامدم را ج نکنم سالی یکدست لباس هم نمیتوانم ب م یا یک وعده میوه درست در هفته بخورم. خانم دال مدرک تحصیلی بالایی دارد'عاشق همسرش نیست و ظاهرا خیلی هم دلخور است. خانه و ماشین و امکانات زندگی را خودش یده و بنام خودش هست. هر چه فکر میکنم که ایشان چرا تن به این وضع میدهد به این نتیجه میرسم که بعضی زنها قانون هم که به نفعشان باشد'خودشان بر علیه خودشان هستند.



شتر مرغ

درخواست حذف اطلاعات

چندی قبل یکی از دوستان متنی ازز قول یکی از روانشناسان ایرانی در تلگرام گذاشته بود.ایشان در باره نگرش های ف.م.ن.ی.س.ت.ی. گفته بودند بعضی ها در این زمینه ح شتر مرغ را دارند.مثل مردهایی که چنین ادعایی دارند 'اما از همسرشان انتظار دارند هم مخارج زندگی را تامین کند 'هم به امور خانه برسد.یا انی که از مرد همه این انتظارات را دارند.در این زمینه چند موردی هم به نظر من رسید: نی که در مورد خودشان معتقد به برابری زن و مرد هستند و اصرار دارند که حد اقل نیمی از اموال شوهرشان باید به نام انها باشد و مثلا دامادشان هم همین رویه را پیش بگیرد'اما تحمل ندارند که پسرشان برای عروسشان کادو ب د یا مثلا خواهر شوهرها ارث برابر داشته باشند. زنهایی که هم مهریه و نفقه میخواهند'هم حاضر نیستند در زندگی مشترک هیچ نوع همکارری داشته باشند. مردهایی که در زندگی شخصی معتقد به برابری حقوق زن و مرد هستند'اما حاضر نیستند در مقام یک کار فرما کارمند زن استخدام کنند. البته من معتقدم بعضی ادم ها به این باور تظاهر میکنند و یا تحت فشار همسران بعضی اعمال را انجام میدهند.اگر فردی با مطالعه به این باور رسیده باشد و خواهان حقوق و مسئولیت برابر باشد' برای همه اطرافیان چنین ذهنیت و عملکردی دارد. شما هم از این ادم های شتر مرغی سراغ دارید؟چه نمونه هایی را دیده اید یا شنیده اید؟